صلاحشان در این است که سلاحشان همیشه در دستشان باشد.
* وقتی حقیقت را برایش روشن کردم، خاموشم کرد.
* شرط بست که دیگر شرطی نبندد.
* دکه روزنامه فروشی نانوایی مغز است.
* امید و آرزو تنها دوستان واقعی مایند که تا آخرین لحظات زندگی ما را ترک نمی کنند!
· خورشید مچ شب را با روشنی روز باز می‌کند.
· حاصل جمع ستارگان چشم خورشید را می‌زند.
· شکارچی، ناشکیباتر از قوه جاذبه زمین، انتظار سقوط پرنده را می‌کشد.
· ضربان قلب چهار نژاد، به یک زبان، تبعیض نژادی را محکوم می‌کند.


کاریکلماتور
واژه ی کاریکلماتور ابداع شاد روان احمد شاملو ست و معروفترین کاریکلماتور نویس ایران زنده یاد پرویز شاپور است.


تمام حشراتی را که برای تغذیه از جسدم وارد گورم شده بودند بلعیدم.
برای اینکه صدای قلبم ناراحتم نکند شبها آن را خارج از قفسه سینه ام می گذارم.
اینکه قطرات اشکم را با دانه های باران اشتباه نکنم در روزهای بارانی اشک نمی ریزم.
با دسته گل به استقبال میکربی که تازه وارد بدنم شده بود شتافتم.
شیر فکرم را باز کردم و گلدان شمعدانی را از فکرم سیراب نمودم.
از وقتی گیاهخوار شده ام به جای خون در عروقم کلروفیل جریان دارد.
فلسفه به وجود آمدن شب فقط به خاطر این است که ما بتوانیم روزها را شماره کنیم.

مرحوم پرویز شاپور

به گمونم قلب تو خلوتترین شهر دنیاست

گل میخک با دیدن چکش پژمرد


آبشار در اوج زیبایی سقوط می کند.

عمری در قطار زندگی محکوم به پیاده روی بودم.

باران به سقوطش میگرید.

قلب آدم برفی، سفید است.

حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود .

طفلک ستاره خجالتی چشمکی زد و فرار کرد.

قطره ی باران جای پای ابر است
واژه ها در سکوت ذخیره می گردن
آب به قصد خودکشی خودش را از آبشار به پایین پرتاب نمود
پرویز شاپور

آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.
همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!
برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.
از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.
آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

قطرات باران شکوفه های دریا هستند
هر درخت پیر صندلی جوانی می تواند باشد

پرنده ای که پروازش ته کشیده بود روی قله کوه نشست

وقتی آینه شکست خرده های تصویرم را جمع کردم
پرویز شاپور
خورشید از بی ظرفیتی اتوموبیلی که جوش آورده بود خنده اش گرفت!
پروانه کاغذی روی گل مصنوعی نشست.
غروب را با خورشید سرخ میکنم.
باد کلاه سر کسی نمیگذارد.
رودخانه بسترش را زیر گرفت.

از پرویز شاپور

نگاهم را زنده به گور کردم
آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم
مغزم بر روی شعله های دلم که برای قلبم می سوخت ، کباب شد
در رقابت عقربه های ساعت با یکدیگر همیشه بازنده چشم من است

سرفه های آدم دلشکسته، صدای خرده شیشه می دهد.
.برای اینکه پیر نشوی ، ساعتت را از کار بینداز.
برای آنکه نفهمد که نمی فهمد ، خودش را به نفهمی زد.
ماهی تنها جانوری است که به راستی دل به دریا می زند.

دلم برای ماهیها می سوزد که در ایام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند.
جغد عینک افتابی زد و به تماشای روز نشست.
برای اینکه در زندگی دلسرد نشه، هیچ وقت آب یخ نمی خورد.

گربه نگاهش را با ماهی میزان میکند.
تا ضدیخ در کاسه سرم نریزم به قطب شمال فکر نمی کنم.
قفسی که فکر پرنده نتواند در آن پرواز کند هنوز ساخته نشده است.
گربه خجالتی وقتی می خواهد ماهی بگیرد دستش را جلوی صورتش می گیرد.
حتی حاضر نیستم مسولیت نوشته های روی سنگ قبرم را قبول کنم.

پرویز شاپور

دود سرگرم بالا رفتن از سقوط است

آدم ولخرج،قرض پس انداز میکند.

روی ماهت نقطه تلاقی نگاههاست.

پس از فروکش کردن خشم،پشیمانی زبانه می کشد.

قد سرو گونه ات ، نگاهم را سر به هوا می کند.

پرویز شاپور
آینه یک تنه در مقابل همه ایستادگی می کند .

دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم اما کتی ندارم

سلام متواضع ترین واژه هاست

با گام برداشتن ایستادن را به گردش می برم

شنبه،در ورودی هفته است

از وقتی زمین گیر شده ام به محض شنیدن صدای پا اشک در چشمانم حلقه می زند

عاشق خربزه ام زیرا مثل هندوانه تخمه هایش را در سلول انفرادی محبوس نمی کند

پرویز شاپور
عمر هزار پا کفاف بستن بند کفشهایش را نمیدهد.
سقوط در آبشار آبتنی میکند.
مسافر منزوی در جاده متروک سفر میکند.
پرویز شاپور

دریا در خودش غرق نمی شود.
عاشق گل قالیم که خارش تا به حال دست و پای هیچ کسی را مجروح نکرده است .
به حال فریادی اشک می ریزم که تارهای صوتیش را از دست داده است

کاریکلماتور

گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است.
گل آفتاب‌گردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند
قلب عمری خون می گرید.

===================================================
ظاهرا آقای شاپور نظرات جالبی در مورد مرگ داره :

شاپور مرگ را به عنوان یکی از بدیهیات زندگی باعث امیدواری می داند و شانس مردن را برای همه انسانها در طول عمرشان می بیند و با نگاهی فانتزی به سراغ زندگی پس از مرگ می رود: "برای آنکه روز حشر برخیزم ساعت شماطه دار در آرامگاهم می گذارم."

یا در جای دیگری می گوید:

"روی پل صراط پوست موز می اندازم"

" مرگ فرصت نداد بقیه آرزوهایم بر باد رود."
وصیت کرده ام سنگ قبرم را پشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه نوشته های آن اوقات فراغتم را پر کنم. - سنگ قبری را دیدم که رویش نوشته شده بود:با مقدمه استاد سعید نفیسی.

- کنارسنگ قبر بزرگی ،سنگ قبر کوچکی دیدم.بعدا معلوم شد که سنگ قبر کوچک،غلطنامه سنگ قبر بزرگ است.

- گدایی مرده بود و روی سنگ قبرش سوراخی به اندازه یک سکه ایجاد کرده بود که رهگذران به او کمک کنند.

- عده ای را در گورستان دیدم که روی سنگ قبری با قلم و چکش کار می کردند پرسیدم شما چه کاره اید و اینجا چه کار می کنید و آنها جواب داد اند که ماموران ثبت احوال هستیم.این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام کرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده است.
----------------------------------------------------
بر مزار موجودی که به مرگ غیر طبیعی مرده بود،دسته گل کاغذی نهادم
خدا سایه مرگ را از زندگی ام کم نکند
سنگ قبرم به چاپ دهم رسیده است

چراغ راهنما از بس که چشمک زد، مژه هایش ریخت.
تا دو کلمه حرف حساب زدم، چرتکه لبخند زد!

بیکاری هم خودش کاری است، افسوس که مرخصی و تعطیلی ندارد.
گدای فرزانه ای گفته است : گدایی کن تا محتاج دیگران نشوی.

زندگی عجله داشت عمر زود گذشت.
قفس به روی تمام پرندگان باز است.



قسمتی از اتوبیوگرافی پرویز شاپور :

در دوره تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی که می خواستم به مجلس ختم یکی از هم کلاسی هایم بروم به علت نداشتن لباس تیره رنگ ناگزیر شدم سایه ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.

....

آدم محتاطی هستم به این جهت هر وقت می خواهم به مانعی فکر کنم قبلا اطرافم را به دقت نگاه میکنم که گربه ای در آن نزدیکی نباشد که به پیشانی ام پنچه بکشد.
مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب می رود به طوری که شب ها ناگزیرم دوتا ساعت شماطه دار یکی بالای سرم بگذارم و یکی پایین پایم.
از وقتی کلیه ام سنگ آورده از جوی که می پرم شکمم صدای جغجغه ای را می دهد که در بچگی داشتم.
بهترین منظره ای که در زندگی ام دیده ام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستاره ها جمع شده بودند و آن را هل می دادند.
دردناکترین خاطره زندگیم موقعی اتفاق افتاد که داشتم به ماهی فکر میکردم ولی فراموش کردم به آب هم فکر کنم در نتیجه ماهی فکرم درگذشت و مرا برای همیشه مصیبت زده گذاشت.
تصمیم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم.



.......................................................................
گرسنگی ، پرنده را از پرواز سیر می کند.
نگاهم با سرعت شهاب به چشمت اصابت کرد.
آتش تا بی نهایت از آب می ترسد.
باران در خروجی ابر را ، اشکریزان پشت سر می گذارد.
عاشق سگی هستم که در کویر سر در پی گربه نمی گذارد.
باد نوزیده، آرزوهایم برباد رفت.

پرویز شاپور
-------------------------------
خانوم برای میهمان‏هایش سنگ تمام گذاشت. تمام دندان میهمان‏ها ریخت.

جوانی که آرزوهایش بر باد رفته بود، از اداره هواشناسی شکایت کرد.

خیلی خجالت کشیدم. همین روزها نمایشگاه می‏زنم بیایید تماشا.

حواسم را باد خیال برده است و کاغذهایم را باد پنکه
قلم اما محکم در دستم نشسته است از این بادها نمی لرزد
دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم اما کتی ندارم
دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم اما کتی ندارم
این قشنگه به نظرم :‌
خدا اشک را آفرید تا آتش درونی را خاموش کند .
همچنین این :
برای اینکه آدم خوشبینی شود، بینی اش را عمل کرد.

به اندازه ای سرمایی هستم که در جهنم هم پالتو می پوشم.
در حاصل جمع سکوت ها فریاد می کشم.
فریاد ریشه در سکوت دارد.
وقتی بهار در خروجی زندگی را پشت سر می گذارد، پاییز لبخند می زند.

پرویز شاپور

رنگین کمان های عاشق در آغوش هم دایره کامل ترسیم می کنند.
رنگین کمان از قطرات باران پذیرایی شاهانه می کند.
شب از دیدن رنگین کمان محروم است.
وقتی به رنگین کمان نگاه میکنم از خوشحالی اشک هفت رنگ می ریزم.
رنگین کمان به طور نامرئی سقوط می کند.
در خشکسالی نسل رنگین کمان ها منقرض می شود.
ای کاش می توانستم در گردهمایی رنگین کمان ها شرکت کنم.

پرویز شاپور



دستمال آبی ام خیس خورده و بوته هایی از گل قالی.
غم ها خبر شدند و آمدند.



آنها که سر ندارند از کله شدن باکی ندارند .
از وقتی شنیدم زندگی چشم به هم زدنی است دیگه پلک نمی زنم .
ــ زندگی را چه عرض کنم ، ولی مرگ خیلی چیزها را عوض می کند .
معمولا” آنها که به تنهایی پناه می برند ، خیلی سرشان شلوغ است .
همه تشنه محبت اند و ما گرسنه یک قرص نان

نمی شود با لبخند ساختگی ، کلاه سر شادی گذاشت.
فریاد نجواها را قتل عام می کند.
ستارگان شکوفه های شب هستند.
سیاه از نژاد شب است.
هیچ سقفی به اندازه ابر چکه نمی کند.
عزرائیل نشانی چشمه آب حیات را به کسی نمی دهد.

پرویز شاپور

کاریکلماتور
ــ سگی که سر در پی گربه می گذارد با سد معبر درخت روبرو می شود .
ــ برگ زرد پاییزی در آغوش برگ سبز بهاری کلروفیل می نوشد .
ــ ایستادگی جنگل ، طوفان بادپا را زمین گیر می کند .
ــ عاشق صندلی هستم که به استقبال آدم خسته می شتابد .
ــ شب پشت شیشه انتظار خاموش شدن چراغ را می کشد .
ــ به عقیده سگ درخت سد معبر می کند .
پرویز شاپور
ــ قلب انسان مانند سنگ آسیاب است . اگر درون آن گندم نریزید خودش خود را می ساید .
ــ هر وقت پرنده خیالش را به پرواز در می آوُرد صدای سگهای شکاری بلند می شد !
ــ برای اینکه قلبش یخ نزند با گرمای عشق گرم نگه می دارد .
ــ زمستان را دوست دارم چون با او به انتظار بهار می نشینم .
ــ در زمستان بعضی ها به جای برف پول پارو می کنند !
ــ آنقدر غم روی دلش ستگینی کرد که دلش شکست !
ــ فرسوده شدن بهتر از زنگ زدن است !
ــ با گل یخ به استقبال زمستان رفت .
شیندخت

ــ در جوانی به کودکی اش فکر می کرد و در پیری به جوانی . اما مرگ فرصت نداد خوب به پیری اش بیندیشد .
ــ در سکوت شبانه ، هنگام ربودن دل مشغول از عاشق ، از دست سگ نگهبان هیچ کاری برنمی آیند .
ــ خروسی که ساعت دقیق نداشته باشد ، خود به خود بی محل می شود .
ــ سراب برای یک مسافر خسته و تشنه ، یک حقیقت بزرگ است .
قلبم مثل یک بمب ساعتی ، در زمانی معین مرا ترور خواهد کرد .
ــ خورشید آرزوی دیدن ماه و ستاره ها را به گور می برد .

ــ بعضی ها ، بالاخانه را اجاره می دهند که با درآمد حاصل از آن ،‌زیرزمینی را اجاره کنند .
ــ برنده شدن صد باره را چه عرض کنم ولی قبول باختن دوباره ،‌غیر قابل تحمل است .
ــ آنها که پا از گلیم خود فراتر نمی نهند به چیزی بیرون از حد خود چشم ندارند !
ــ بعضی ها ، فکر می کنند وجود ندارند و بعضی وجودی ندارند که فکر کنند .
واقعیت « این » است و حقیقت « آن » ولی اکثریت به این و آن کاری ندارند .
ــ گره ابرو با لبخندی باز می شود ،‌اما سعی کنید « کار » گره نخورد .
ــ اکثراً دلیلی نمی بینند ، شاید به این دلیل که دیده نمی شوند .
ــ خلاصه کنم ، زندگی را نمی شود خلاصه کرد .
ــ از ما گفتن ، تا چه کسی بشنود ؟ .....
..................................................
گربه بی دست و پا در جنگل هم نمی تواند از درخت بالا برود .
ــ فکر پرنده محبوس حاصل جمع بلند پروازی ها است .
ــ برای نام نویسی روی سنگ قبر یک عمر فرصت داریم .
ــ سطل زباله سالن غذا خوری سگ و گربه است .
ــ پرنده تیر خورده همسفر سقوط است .
پرویز شاپور

ــ آب از هم آغوشی قطرات باران سرچشمه می گیرد .
ــ آب تشنه سلامتی ماهی را به خطر می افکند .
ــ گورستان سالن غذا خوری حشرات است .
ــ قطرات باران در آغوش هم آب می شوند .
ــ فاصله بین دوباران را اب پر می کند .
پرویز شاپور

یکی می گفت : آخرین چیزی که به زندگی معنا می دهد مرگ است .
ــ زندگی را چه عرض کنم ولی مرگ ، برای هیچکس کم نمی گذارد .
ــ در یک جامعه مصرفی ،‌همه وجود مرگ را از یاد می برند .
ــ مرگ ، پلی است که بعداً از آن خواهیم گذشت ....
ــ مرگ ، یک پای زندگی است .
ــ مرگ همه کاره زندگی است .
حمید شاد
طنزوکاریکاتور

ــ یکی می گفت : زندگی ، دکمه بازگشت ندارد ، مرگ را چه عرض کنم ...
ــ مرگ هم مثل زندگی وجود داره ، هرچند که نخواهیم از آن حرف بزنیم .
ــ زندگی آدم را به بازی می گیرد و مرگ بازی را تمام می کند .
ــ زندگی در مقابل مرگ حرفی برای گفتن ندارد ، امید چرا ...
ــ مرگ ، رفیق گرمابه و گلستان زندگی است .
ــ مرگ حقه و همه به حقشون می رسن .
ــ مرگ همه چیز را ختم به خیر می کند ، خیر پیش ....
حمید شاد
طنزوکاریکاتور

از دزدها خیلی می ترسید ، زندگی به دزدی وادارش کرد، حالا از مردم می ترسید .
ــ اولین باری که دچار حمله فلبی شد ، آخرین بار بود .
ــ چشم در اثر خستگی آب ریزش بینی پیدا کرد .
ــ جیرجیرک هر شب برای باغچه درددل می کند .
ــ آخرین ادوکلنی که استفاده می کنم ،‌کافور بود .
................................................................
آسیا: به قاره ای گویند که به تازگی دندان عقل در آورده است.در جامعه امروزی « تراول» یعنی ویزای خروج از مقررات.چون از کلمات کاری ساخته نبود کاریکلماتور متولد شد.بعضی ها با باند بازی می کنند، بعضی ها پانسمان.زندگی سوتفاهمی است که برای همه پیش میاید.چون دستش کج بود ، دکتر دستور فیزیوتراپی داد.
درد را از هر سو نوشتم درد شد.
شاید ایده ال ترین زندگی : شوهر لال و زن کر باشد.
اگر چه همیشه درست میگویم اما نمی دانم چرا حق با دیگران است.
الکل مایع گرانبهایی است که همه چیز را محفوظ نگاه میدارد مگر اسرار را؟
هیچ کس آنجایی که باید باشد نیست ، شما کجایید؟
...................................................
- بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
- زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
- باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.
- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.
- فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.
- جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.
- بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.
- برای مردن عمری فرصت دارم.
- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
- قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.
- رد پای ماهی نقش بر آب است.
- گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
- اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.
- به عقیده گیوتین سر آدم زیادی است.
- با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم.
- با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید.
- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.

- ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.
- دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند.
- پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
- با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.
- آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید.

گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .

پزشک ناشی ، به جای تب بر قیچی تجویز می کند .

اسپند دود می کنم که چشمم ، کسی را نخورد .

به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .

ازبس که به همه چپ چپ نگاه کرد, چشمانش چپ شد.

از بس که روشنفکر بود از خاموشی برق هراسی نداشت.

وقتی اشکم می خواهد به گردش برود سوار نگاهم می شود.

آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.

وقتی واژه ای خارجی بیان می کنم, تمام واژه ها دور آن جمع می شوند.

امید و آرزو تنها دوستان واقعی مان هستند که تا آخرین لحظات زنگی, ما را ترک نمی کنند.

همیشه می گفت: آدم عاشق باید حرف دل را گوش کند, نه عقل را ولی حرف ازدواج که پیش آمد

گفت: همیشه از روی عقل کار کن, نه دلت.
نگاهم را زنده به گور کردم
آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم
مغزم بر روی شعله های دلم که برای قلبم می سوخت ، کباب شد
در رقابت عقربه های ساعت با یکدیگر همیشه بازنده چشم من است
سحر که وزید شمع شب خاموش شد.

آنکه به شب می بازد همیشه در حسرت دیدار صبح خواهد ماند......
سایه ام آنقدر به دنبالم دوید که تا شب رسید خسته شد و ولم کرد
سایه نمی دود این ماییم که پی خود می گردیم..... من گم شدم مرا ندیده ای!!!
از بس گم شد خودش را ندید
پرنده دلش به درخت خوش بود خبر از تبر نداشت....

پرنده نگران درخت بود نه پریدن از خواب..

دستهایت را برای روز مبادایم در کمد آویزان کردم...
دستهایم محتاج دستگیری روز مبادایت است
دستهایم در جشن ورود روز مبادایت هورا می کشند
..................................................
نگاهم را زنده به گور کردم



آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم
آفتاب روی تو شبهای تاریکم را روشن میکند....
نگاهم را زنده به گور کردم



آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم
داش ... آنقدر تند راند که از رای دهنده ها سبقت گرفت
اگرچه محال بنظر می رسید اما چرخ ماشین دروغ را با سوزن حقیقت پنچر کرد
بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.

آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.

بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.

مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند.
ساقی شعاع شرابش را به تاریکی شب بخشید
ساغر مستی من شبهای آبی بیداریست...
پس که چشمام نخوابیدن زیرش بالش گذاشتم
قطعه های شکسته ساقی را به چینی بندزن دادم ، شنیدم که زیر لب گفت: بی فایده ست...
نگاهم با سرعت شهاب به چشمت اصابت کرد.
قلبم با سرعت لاک پشتی از کنارقلبت عبور کرد
درد را از هرسو نوشتند درد شد

دل خیلی ها به اندازه حرفهایشان بزرگ نیست

نیامدی ، نگاهم دست خالی برگشت

زخم های بدنم عاشق پرستار است
وقتی باران بارید، اشک شیشه رو هم دیدم...
زندگی را دونیم کردیم نیمی را ندانسته خوردیم ، مانده ایم نیم دیگر را چه کنیم ، دانسته بخوریم یا ندانسته پنهانش کنیم...


..
.
دیشب پدر خاطره هایش را خانه تکانی کرد ، ارزشمندترینهارا در بالاترین قفسه ذهن من به امانت جا داد...
..
.

در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سیر.

آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.

آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.
معلمانی که چون شمع می سوزند، تا آخر امسال گازسوز خواهند شد!!!

اسپند دود می کنم که چشمم ، کسی را نخورد ...

کسی که خود را به نور ماه راضی کند ، نور خورشید کورش خواهد کرد....

پرنده غمگین آوازی می خواند که شکوفه شاداب بهاری به یاد گل پرپر شده می افتد ...
سحر که وزید شب را باد برد
پرنده در واپسین دم حیات زمستان ، روی درخت عریان با شکوفه بهاری وعدهء دیدار دارد .
خشم باد ردای او را سفت تر کرد (هرکی فهمید یعنی چی)
آینه یک تنه در مقابل همه ایستادگی می کند.
دو آیینه از دیدن یکدیگر نفرت دارند.

گفت
جوجه ها را
آخر پاییز می شمرند
امـا
بهاری در راه بود
سبز
با پرستوهایی بیشمار!

...
..
.

کاری کلمه ماتور
عاشق ِ هم نوازی ارکستر هستم.

گرگ و میش، خون بارترین طلوع است.

دور اندیش، گاهی نزدیک را گم می کند.

نبضم عاشق ِ ترانه ی �دل ای دل� است.

دادگاه �تجدید� نظر، �شهریور� برگزار شد.

معلم ریاضی با حواس �جمع� درس می داد.

برای تخریب آدم ها، از بالاخانه آغاز می کنند.

گرگ، رفیق گرمابه و گلستان چوپان دروغگو شد.

پرنده، به فکر استخدام در نیروی هوایی افتاد.

آدم بی کله، با گذشت زمان کله گنده ‎شد.

بیداری، زنگِ تفریح خوش خواب است.

بی دست، با کسی هم دست نشد.

آب گرفتگی، سبب اصلی طغیان بود.

رویای فرهاد، دیابتی ترین رویا است.

نشئه ترین فنر، �فنر لول� است.




.........................................................
برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید،
با‌‌‌لهایش را چید.
موهایت

ادامه ریلهای قطاری بود

که مرا به ایستگاه شاعری برد

دور شانه هایت پیاده شدم...

..
.................................................
سحر که وزید شب را باد برد
سحر سحر طلسم شب را باطل کرد
کتاب آفرینش را قیامت ورق ورق کرد
از در دروغ در آمد و از پنجره شرم گریخت
شمع بر تنهایی او گریه کرد
چون دستهایش از پاهایش دراز تر بود به موزه بیهوده شناسی سپرده شد
.......................................................
تیری در تاریکی
آدم برفی با اینکه از سفیدپوستها هم سفیدتر است، حرفی از برتری نژادی نمی زند.
اولین گام کرم ابریشم برای پروازهای بلند، حبس انفرادی خودش است.
آیینه درباره اینکه دست راست و چپم کدامند نظر دیگری دارد.
کرمهایی که دندان عقلم را می خورند، از کرمهایی که بقیه دندانهایم را می خورند، ضریب هوشی بیشتری دارند.
تابستانها بستنی �زبانزد� خاص و عام می شود.
اسباب بازی بچه ام را کوک می کنم تا کیفش کوک شود.
برای آن ماهی که از آب بیرون می افتد، بهترین لطف آنست که سرش را زیر آب کنی.
در مدینه فاضله خوانندگان لذت خواندن صفحه حوادث روزنامه را از دست می دهند.
رنگین کمان رنگی است که به آسمان زده می شو دتا به خاطر رطوبت ناشی از باران زنگ نزند.
حتی مردمان غیر سیاسی محله ما هم، هر روز برای رسیدن به آزادی 300 تومان کرایه می دهند.
زمان روی پاندول ساعت تاب بازی می کرد.
یک زیر رادیکال هم هویتش را حفظ می کند.
هر جشن تولدی لذتی را نصیب قناد محله می کند.
روشنفکر به جلاد گفت: �اشتباه نکن، من سرم به تنم زیادی نمی کند. تنم به سرم زیادی می کند.�
تیر چراغ برق تیری است در تاریکی.
لبخند معشوق قهرش را تکذیب کرد.
بیچاره کسی که برای گریه کردن، سرش را روی شانه ی تخم مرغ می گذارد.

عمر زنان زیاد است ، زیرا عمر مردها کوتاه است.

وقتی از غم منفجر می شوم، باترکشهایش نزدیکانم را زخمی می کنم.

گاهی آنقدر در دسترس هستم ، که باید از من دور شد.

ببخشید که خودم را با تو اشتباه گرفتم ...

گاو ، جویده ترین کلمات را بر زبان می آورد : ما !

انتهای جاده ی زندگی خانه ایست که مرگش نامند.

در قلم بی نهایت حرف نانوشته وجود دارد.

گلدان در آرزوی باغچه و باغچه در آرزوی باغ و باغ در آرزوی جنگل است.

شناسنامه مرده سنگ قبر است.

عجل و عجله هر دو دشمنان انسانند.

علف ها یک بار و درختان بارها به بهار سلام می کنند.

دریا با طوفان تاب بازی می کند و باغ با نسیم.

پروانه بی پروا خود را به آتش می زند.

معدنچیان زمین را سزارین می کنند.

خواب زمستانی، آب یخ است.

برای این که خواب نمانم از پشه ها می خواهم تا صبح کنار بسترم پرسه بزنند.

آینه شکسته تصاویر گوناگون از انسان به نمایش می گذارد.

*عرض زندگی مهم است نه طول آن.

*درقلب خود بنویسید که هر روز بهترین روز سال است.

*گفتن اندیشه های این وآن اندیشه نیست ؛ بهترین اندیشه ها یک لحظه اندیشیدن است.

*اگرگیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسان ها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خوا هیم دست یا بیم ؟

*پشتکار واراده رمز پنج ستاره شدن است.

*همیشه برای دلسرد شدن زود است. ادامه دادن را ادامه دهید.

*مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید.

*فصل شکست بهترین زمان برای کاشتن موفقیت است.

*ماموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است.

*انسان نیاز به "انتخاب" سرنوشتش دارد، نه "پذیرش" آن

بی کلسیم نگاهت ، شعر هایم پوکی استخوان گرفته اند .

- گلیم بخت ما را احتمالا ، دختری ناشی بافته است .

- در نمایشگاه سنگ های قیمتی ، جای دلت خالی بود !

- ناف غم را به نام ما بریده اند !

- از بس سوتی دادیم ، سوته دل شدیم !

- روزهای فرد احساس کسالت می کنند و روزهای زوج احساس ندامت .
................................................
برای رهایی از مرگ به عزراییل جانم را رشوه خواهم داد.

حق نفس کشیدن را از ماهی سلب کردند تا زنده بماند.

بعضی ها مرگ به سراغشان می اید بعضی ها هم خودشان به سراغ مرگ می روند.

درهر سکوتی را که بگشایی یک عالمه حرف از ان بیرون می ریزد.

این چه حکایتیست که پلکهایم روزها با هم قهر میکنند و شبها همدیگر را در اغوش می کشند.

پر اضطرابترین بازی در کل دنیا بازی مرگ و زندگیست.


منزل چشمانم هر لحظه میزبان روی یار است.

هر زمان که از کنار تو می گذرم پای لبهایم در باطلاق گونه هایت فرو می رود.

اگر زمانی به تو نیاز پیدا کنم به خانه دلم رجوع خواهم کرد.

همه جا را به دنبالت گشتم بجز انجا که حظور داشتی.

کمتر کسیست که دلش برای دل سوختگان اتش بگیرد.


محبت با اینکه زهرنیست همواره از هر زهردیگری قویتر است و زودتر اثر می کند.


قطب مردم خون گرمی دارد.


زندگی صد سال اولش سخت است.


هزار پا وقتی کفشهایش را دراورد همه حشرات از بوی پایش خفه شدند.


عاشق دو دل دو معشوق دارد.


اجبار اخرین راه انتخاب است.


صدای پای مسافر خسته از زبان کفشهایش شنیدنیست.

دریای طوفانی در امواج خود غرق می شود.


در بازی مرگ و زندگی لاکپشت درون لاک دفاعی فرو رفته بود.
.........................................................................
پزشکان زندگی مرگباری دارند.
اولین گام برای یک پرنده پر زدن است.

شب و روز از دیدن هم بیزارند.

خورشید در ارزوی دیدن شب عمری می سوزد.

چای شیرین برای فرهاد جذابتر از هرچای دیگری بود.

کسوف اسمان چشمانت انقدر زیباست که هر کسی را به حیرت در می اورد.

مرگ پایان مقدمه ی چند صفحه ی اول از کتاب زندگیست.

مثل روز برایم روشن است که شبها هوا تاریک می شود.

عشقم را در دادگاه بی عدالتیها محکوم به مرگ کردند.

روشنایی خورشید هر لحظه با سیاهی چشمانم مبارزه می کند.

صدایی درونم کمک می طلبید اما افسوس کسی نمیشنید.

مشت ابکی موج بر صورت سنگی ساحل می کوبید.

چنگال تیز لحظات برای شکار اتفاقات نیفتاده ثانیه شماری می کند.

زمانه شیشه دلم را با سنگ غم شکست.

با اینکه شناگری ماهر نیستم همواره در افکار و خاطرات خود شناورم.

گناهانم را به دار مجازات اویختم تا بی گناهی هایم تبرءه شوند.

لیوان طاقطم از بی صبری لبریز شد.

حتما توی سرها سری بیرون خواهی کرد اگر همه بنشینند.

ادم بمیرد ولی تنش سالم باشد.

وقتی زیاد حرف میزنی سرم به حدی داغ می شود که یخهای چشمام شروع به ذوب شدن می کنند.

اتش عشق ظاهری انقدر قوی بود که دیدگان باطنم را هم سوزاند.

اختلاف ما و شما همیشه سر حرف اول است.

درروز هم می شود شبیخون زد.

برای اینکه بتوانم به خورشید شبیخون بزنم قبل از حمله عینک افتابی ام را به چشمانم می زنم.

در رزمگهی که ابر سیاه مرا به رگبار بسته بود ضد گلوله من جز چتر چیز دیگری نبود.

با رفتن خنده گل پژمردگی درکویر دلم شروع به روییدن نمود.

سقوط از قله غرور فتح بزرگیست.

شجاعت را باید در میدان ترس یافت.

در حراجگاه شانس لباس بدبختی مفت گران است.

سیگار طوری به دهن او گذاشته بود که دود از دماغش بیرون می زد.
نیشتر محبت بر قلب سنگ دلان اثر نمی کند.

در راند اخر زندگی مرگ با ضربه شمشیرش روح و جسمم را به دو نیم کرد.

رابطه روح و جسم شکر اب شد.

به رسم یادبود و به خاطر بازیگری در دنیا از زمانه تندیس بلورین مرگ را هدیه گرفتم.

دو جماعت از فضا رفتن لذت میبرند :
معتاد و فضا نورد.

روزگار عاشق دل باخته سیاه تر از چشمان معشوقش است.

روشنایی ها در شب می میرند وتاریکی ها در روز.

خبر فوت ثانیه ها از زبان ساعت (تیک تاک) شنیدنیست.

جاده ای که ثانیه شمار ساعت در ان می دود خط پایان ندارد(جاده ی زمان).

سینه ام را مدفن تو قرار میدهم تا همیشه برایم زنده بمانی.
خون دیده ی عاشقان شور و بی رنگ است.

خواب غفلت نیاز به تعبیر ندارد.

توقف در ایستگاه ممنوع شده ی ازدواج جریمه ای سنگین دارد.

انقدر روح لطیفی دارم که دلم برای مرغ های روی اتش کباب می شه.

بعضی شکارچی ها شکار طعمه ی خود میشوند .

هم بچه ها بزرگ می شوند و هم گاهی اوقات بزرگها بچه می شوند.

تیزترین تیغ دنیا زبان است و عمیق ترین زخم دنیا زخم عشق .

فاصله ی تولد و مرگ به اندازه ی یک زندگیست.

بعضی شناگر ها ادمهای خشکی از اب در میاند.

گاهی وقتها ادم ها غصه می خورند گاهی وقتها هم غصه ادم ها رو میخوره. __________________
بعضی ادم ها ادم بشو نیستند.

مرگ یعنی ازادی پس مرگ بر تمامی پرنده های درون قفس.

زین پس روی درب اتاق کوچک دلم خواهم نوشت قبل از ورود در بزنید.

خرها هیچ وقت ادم نمی شن اما ادم ها بعضی مواقع خر می شن.

به چهره اش نگاه کردم-دلش از هر چیزی خالی بود به حرفهاش گوش کردم-دل پری داشت.اسمش نی بود.

از بین قاشق ها قاشق های چای شیرین خوری از همه با نمک ترند.

بهترین دفاع حمله است.

حباب ها اسیر هوای خود می شوند.

حباب هایی که جو می گیردشان زود نابود می شوند.

ادم های با هوش به خوبی فکر می کنندوادم های بی هوش به خوبی فکر رو می کنند.

هزار پا ها به جای دست به یقه شدن با هم پا به یقه می شوند.

مرغ های تخمی قیافه های تخمییی دارند(نظریه تخمی از هیات تخمییون مرغ داری).

گل زیباست اگر دید تو زیبا باشد.

ته سوزن سوراخ است.
از مرگ خواسته ام بی صدا به سراغم بیاید مبادا که از ترس سکته کنم.

دریای غم ساحل ندارد پس بیخودی پارو نزن.

این روزها مرغ های گوشتی هم تخمی شدند.

ماهی های پرنده عمری پشت میله های ابکی ی دریا حبس خواهند بود.

ادم ها وقتی به دنیا میان برای خودشون گریه میکنن وقتی هم از دنیا میرن دیگران براشون گریه میکنند.

سازها زودتر ازادمها کوک می شند.

زن ها نامرد به دنیا میان.

پریز برق دو سوراخ داره:
یکیش میگیره اون یکیش می کنه.

بهترین ترس ترس از گناه است.

دل کوه از سنگ است.

بعضی داورهای فوتبال روی اوساید خطا می کنند.

بعضی ها پشت سر ادم غیبت می کنند بعضی هم پشت سر ادم ... می کنند.

بعضی زیر سایه پدر و مادرشون زندگی گرمی دارند.

دلال های کفن میمیرند واسه کفن های خوب.

از مسئله هایی که مثل ابند میترسم چون شنا بلد نیستم.

ننه هوا خیلی شانس اورد چونکه شوهرش ادم بود.

سلام مقدمه خدا حافظیست.

ویرانه خراب شدنی نیست.

در مسیر سیل تنها غم است که باقی می ماند.

پرنده های بلند پرواز عمر کوتاهی دارند.

زلزله وقتی می اید زمین زیر پاهایش می لرزد.

سر انجام لباس کفن همه را سفید بخت می کند.

زوزه ی گرگ مهربان اهیست برای گوسفندان خورده شده.

عاشق دونده ای هستم که از زمان هم جلو می زند.

بعضی ادمها واسه چیزی که بهش نمیرسند توی کفن بعضی ها هم برای رسیدن به چیزی میرن توی کفن.

قفس اسیر میله های خودش است.

زندگی ی زلزله در لغزش سپری می شود.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٥