طنز های عبید زاکانی

از بزرگی روایت کنند که چون در خانه ی او نان پزند، یک یک نان به دست نامبارک در برابر چشم خود دارد و بگوید:

مصراع: هرگز خللی به روزگارت مرساد و به خازن سپارد

چون بوی نان به خدم و حشمش رسد گویند:

تو پس پرده و ما خون جگر می ریزیم آه اگر پرده برافتد که چه شور انگیزیم

______________________________-
______________________________

ثواب صدقه، گناه دزدی:

جُحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه اش اضافی باشد.


____________________________
___________________________

اشتها:

طفیلی را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: من بیچاره در جهان همین متاع دارم.


_____________________________________
____________________________________


جایی نرو:

مردی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا، جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم.


سلطان محمود روزی در غضب بود. طلحک خواست که او را از آن ملالت
بیرون آرد. گفت: ای سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجید و روی
بگردانید. طلحک باز برابر او رفت و همچنین سؤال کرد. سلطان گفت: مردکِ
قلتبان سگ، تو با آن چه کار داری؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخندید

*************************************

جنازه ای را در تابوت به راهی می بردند. درویشی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسید: او را به کجا می برند؟
گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ی ما می برند؟

***********************************

شخصی دعوی خدایی میکرد. اورا پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجایکی دعوی پیغمبری میکرد، او را کشتند.گفت: نیک کرده اند که من او رانفرستاده بودم.

**************************************

درویشی به دهی رسید. عدّه ای از بزرگان ده را دید که نشسته اند. پیش رفت و گفت:

چیزی به من بدهید، وگرنه به خدا قسم با این ده همان کاری را می کنم که با ده قبلی کردم.
آنها ترسیدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسیدند: با ده قبلی چه کردی؟
گفت: آز آنها چیزی خواستم، ندادند، آمدم اینجا، شما هم اگر چیزی نمی دادید به ده دیگری می رفتم

نیم عمر و کل عمر:

نحوی در کشتی بود.ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده ای؟ گفت: نه. گفت: نیم عمرت بر فناست.

روز دیگر تند بادی پدید آمد کشتی می خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته ای؟ گفت: نه. گفت: کل عمرت بر فناست.عکس پیدا نشد

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

بیماری گرسنگی:

قلندری نبض به طبیب داد. پرسید که مرا چه رنجی است؟ گفت: تو را رنج گرسنگی است و او را به هریسه مهمان کرد. قلندر چون سیر شد گفت: در تکیه ما ده یار دیگر همین رنج دارند

++++++++++++++++++++++++++++++

اگر می توانستم:

عسسان(پاسبانان) شب به مردی مست رسیدند بگرفتند که برخیز تا به زندانت بریم. گفت: اگر من به راه توانستمی رفت به خانه ی خود رفتمی

++++++++++++++++++++++++++++

جزای گاز گرفتن:

وقتی مزید را سگ گزید(گاز گرفت). گفت: اگر می خواهی درد ساکت شود آن سگ را ترید بخوران. گفت: آن گاه هیچ سگی در

زنی که سر دو شوهر خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه می کرد و می گفت: ای خواجه به کجا می روی و مرا به که می سپاری؟ گفت: به چهارمین

هارون به بهلول گفت: دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت: آن که شکمم را سیر سازد. گفت: من سیر می سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه. گفت: دوستی نسیه نمی شود

---------------------------------------------------


سرکه ی هفت ساله:

رنجوری را سرکه ی هفت ساله تجویز کردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی


   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢