باباهه به بچه اش میگه : بچه برو کلاه من رو بیار....
بچه می گه : بابا کلاهتون روی سرتونه....
باباهه می گه: اِ پس نمی خواد بری بیاری..

 

یه بچه ای میره نقاشیش رو به باباش نشون می ده . میگه بابا نقاشیم قشنگه؟
باباش میگه: به به افرین. باریکلا.. خوب حالا بگو ببینم چی کشیدی...؟
بچه میگه : یه گاو داره علف میخوره..
باباش میگه : آفرین عزیزم. خوب حالا بگو ببینم کو علفهاش؟
بچه میگه : خوب گاوه همش رو خورد تموم شد...
بابا میگه : خوب عزیزم، کو گاوش؟
بچه میگه : خوب علفش رو خورد.. تموم شد.. رفت...

 

شیره‌ایه میخواسته تاکسی بگیره،
‌به یک تاکسی میگه: مُشتقیم!
تاکسیه،‌ پنج متر جلو تر نگه میداره.
یارو میگه:‌ ای بـابـا! من که می‌خواستم اونجا پیاده شم!

 

وقتی یه سیب گاز می زنی و یه کرم درسته می بینی ناراحت نشو...
وقتی ناراحت بشو که یه سیب گاز می زنی و یه کرم نصفه می بینی....

 

یه نفر توی بخت آزمایی بلیطش برنده می شه.
خوشحال می ره خونه.. میگه خانوم چمدونت رو ببند...
خانوم هم خیلی ذوق میکنه میگه خوب برای جنگل ببندم یا برای دریا ؟
مرده میگه نمی دونم.. فقط زود ببند و از اینجا برو...

 

یه اسب زنگ می زنه به سیرک. میگه آقا من میخوام استخدام بشم..
بهش میگن خوب چه کاری بلدی؟ هر حیوونی که بخواد بیاد اینجا یه کار خاصی باید بلد باشه..
مثلا فوک روی نوک بینیش توپ می چرخونه... شیر از توی حلقه آتیش میپره.. میمون بند بازی میکنه.....
اسبه میگه: خوب دانشمند... من دارم حرف میزنم....

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠