دست هایم... به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...!
و پاهایم... نمی دانم مرا به کجا می برند...
شب هنگام در جستجوی تو،
دلم را میان ظلمت و سیاهی غیبت می کشانند...!
بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...
کاش بیایی و مرا از این التهاب رهایی بخشی
کاش بیایی ... کاش بیایی ...
ای بهترین بهانه
یا مهدی
نشسته ام سر راهت بیا بیا گل نرگس
در آرزوی نگاهت بیا بیا گل نرگس
که تا مگر نگرم روی دلربای تو را
هماره چشم به راهم بیا بیا گل نرگس
شاید آن روز که " سهراب" نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.
باید اینطور نوشت :
هر گلی هست ...
چه شقا یق چه گل پیچک و یاس
تا نیاید آقا
زندگی دشوار است
سوسوی ستارگان آسمان در التهاب انتظار فرج توست، پس بیا و آسمان و زمین را گلستان کن که این خانه ، خانه توست

ای آخرین پیغام سبز
نگاه کن که چگونه دیوارهای ظلم بدون محابا بالا می روند
و این ستمدیدگانند که محتاج دستان تو میباشند
تا که از این حصار نجات یابند .
پس بشتاب ای روح آفرینش ...

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠