مرد مغروری که بالای سر کشاورزی ایستاده بود و کار کردنش را نگاه میکرد به کشاورز گفت :

بکار بکار که هر چه بکاری ما میخوریم .

کشاورز گفت : دارم یونجه میکارم. ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

دانشجویی که در تهران تحصیل میکرد در امتحان مردود شد و چون میترسید پدرش از شنیدن خبر خیلی عصبانی شود . تصمیم گرفت اول مادرش را مطلع کند تا مادرش هر طور صلاح میداند پدرش را آماده کند .

بدین جهت این تلگراف را برای مادرش مخابره کرد :

" امتحان رفوزه . پدرم را آماده کن " .

چندی بعد این تلگراف از طرف مادرش به دستش رسید :

"پدر مطلع . خودت را آماده کن " .

/ 1 نظر / 2 بازدید
majid

:D:d:d:d like